عماد هنرپرور

این وبلاگ درباره عماد است! زندگی، سفرها، افکار، دوستان و سایر متعلقاتش. در ذهن من، برای فکر کردن نقطه کوری نیست و من جز بر افکارم، احساس مالکیت بر چیز دیگری در دنیا ندارم.

شب چهارم

فرسایشذهن من در 30 سال گذشته بدون توقف و معطلی، فعالیت کرده است. فکر کنم اکنون دیگر می تواند برای بازنشستگی اقدامی جدی نماید. عمر مفید سلول های خاکستری مغز چند سال است؟ از کودکی به مفاهیم مختلفی فکر می کرده ام. در میان آنها، خداوند، هیچ و هیچی، وجود، زمان، روح و مرگ، برجسته ترین هایشان بوده اند. 5 یا 6 ساله بودم که خداوند را در رویاهایم زنی زیبا می دیدم که مرا در آغوش دامان رنگینش نوازش می کند. مادر بزرگم خدایم را دوست نداشت و به من خندید. از سعی در درک فهم خداوند، به مفهوم هیچ رسیدم و در 11 سالگی هیچ را فهمیدم. هیچ یعنی چیزی بیرون دایره فکر من. جایی که فکر من نبود، هیچ آنجا بود. این تعریف راحتم کرد و خلاص. زمان را با فیزیک شناختم و با عرفان با آن غریبه شدم! چیست چاره و گریز از چیزی که یا گذشته، یا نامده، یا در لحظه نابود می شود!؟! آن را هم حواله دادم به بیرون کاسه درکم. اما روح و بعد رفیق گره خورده اش مرگ... خاطرم هست که 18 ساله بودم و فکر این دو مرا به کلاس های پرواز روح می برد و دست خالی بر می گرداند. روزی دامن خالی هم حتی از دستم برفت و لذت درک این دو را به رستن مفهوم جدیدی در زندگیم، بخشیدم: عشق.

عشق را با تو شناختم. عشقی که الان بعد از 14 سال حیران قدرتش در تمام سرزمین کشف نشده ذهنم هستم. و اکنون که تو نیستی، چه انتظار داری؟ خوب معلوم است که ذهن من رفته سراغ تمام آنها که از کودکی با ایشان همدم بوده. بازی از سر: خداوند، هیچ، زمان، و دسته آخر... مرگ. نا شناخته روزهای جوانیم اکنون برایم بی تو معنی شده. شاید باید نمی بودی که کمی بیشتر با مفهومش معاشقه کنم. شاید وقتی را که آن زمان از من وام گرفته بودی، اینک باز پسم دادی تا به دغدغه آن روزهایم، دوباره برسم.

ولی امروز ذهن من هم 14 سال پیرتر شده است و هم 14 سال کسی را داشته که لحظه به لحظه دیوارهای خود را با نام و یادش زینت می بخشیده. این ذهن امروز دیگر آن ذهن بی محابا و بی پروا که گستاخانه شلاق افکارش را بر تن مفهوم مرگ می نواخت و او را به مبارزه می طلبید نیست... تنها عایدی من از این چند شب فکر کردن، فرسایش بی اندازه ذهنم بوده است. تکرار تکراری ترین جملات، و تکرار تکراری ترین کارهای زندگیم. خالی ام نکن از زندگی، که ظرف فرسوده من چیزی جز تو در خود نگنجانده است. پادشاهی سرزمین فکر من دیگر در دستان ژنرال بی باک ذهنم نیست که وجود خود را در جنگیدن می دید. امروز، من فرسایش این سلول های خاکستری را بهانه می کنم و  آنرا میان خود و مفاهیم فهمیده و نفهمیده می گذارم و از آنها ترحم می خرم. ببینید چه کردید با من پیر... مرا دریاب.

+ عماد هنرپرور ; ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

شب سوم

تنهاییتنهایی می تواند یک کلمه باشد که تمام واژه های تو را از تو غریب و دور کند. کلمه ای که در پس ظاهر ساده اش، که فقط یک حالت را بیان می کند، دارای جذابیتی عمیق و مرموز است. برای من تنهایی همیشه مانند حیوانی بوده است که چندین دم دارد. هر بار که این واژه را زندگی می کنی یکی از این دمها را با خود می کشد و می آورد حلقه می کند به دور کمرت! گاهی توهم از پس تنهاییست، گاهی غم، گاهی عاشقی و گاهی سکوت و خالی بودن... برخی برای تنها بودن، برای خود از میان دردسر های روزمره زندگی شان پلی می سازند به آن سوی غوغاها، و برخی به دور خود دیواری می سازند... کسانی را می شناسم که عاشق تنهاییند. آنها با دیگران هم خوشند با خویش نیز بیشتر! کسانی را می شناسم که می خواهند روزی 10 دقیقه ای، یک ساعتی تنها باشند. برخی می خواهند افکارشان را منظم کنند و برخی از واقعیتی فرار می نمایند و یا برای مواجهه زمان می خرند. کسانی هستند که از تنهایی گریزانند و اگر نگاهی به زندگیشان در دهه آخر آن بنمایی، فقط هروله هراسان و بی رمقی به هر سو برای رهایی از چنگال های سرد تنهایی می بینی. کسی را می شناسم که شبها تنهایی را به آغوش کشیده و خود را تا صبح به نفس های به شماره افتاده او تسلیم می نماید. کسی را هم دیدم که تنهایی را از میان کیسه ای بر آب رودخانه می ریخت، و کسی پایینتر آنها را از آب می گرفت و در سبدش می گذاشت.

تنهایی هیولایی است که راه نمی رود، نمی دود، چهار نعل هم بلد نیست بال پروازی هم ندارد. تنهایی فقط نگاه مردم می کند و کسانی را که سزاوار باشند را انتخاب می کند. بعد به سوی آنها میخزد و چنگک های خود را فرو می کند در سرشان. من و تو هم سرمان را از ناچاری به سینه او می فشاریم و احساس آرامش می کنیم. تنهایی قربانیانش را مانند ستاره های فیلم های هالیوود عزیز می دارد و برایشان مراسم ویژه ای تمهید می بیند. گاهی با قربانیش بزمی به پا می کند و گیلاس ها بر هم می زنند. گاهی در لابلای دود سیگارشان به دور آنها می رقصد و چرخ می زند.

تنهایی پسر بچه ها را مرد می کند، مردها را پیر  و پیرمردان را خاک! تنهایی مقدمه ایست که بر کتاب مرگ برخی نوشته اند. و من نمی خواهم از آن عده باشم!

تنهایی فصلیست برای درک آنچه در جمع نمی بینی. گویی وقتی جمعی دورت را گرفته اند، هرکسی قسمتی از حقایق زندگی را پشت خود پنهان می کند و با نگاه ها و ادا اطوارش می خواهد حواس تو را از وجود آن شی پرت کند! ولی وقتی آنها نباشند، تو هستی و بی ریا ترین دوست صادق تو، تنهایی. او همه چیز را به تو نشان می دهد. یا حداقل به تو ظرفیت دیدن آنها را می دهد.

تنهایی مانند روغن گرمیست که بر تنت می مالند تا مشت و مالت دهند. روی پوستت حس می کنیش ولی این حس با یک انتظار همراه است. انتظار چیز دیگری که آنرا کامل کند.

و من امشب تنهایم! برای سومین شب پیاپی و هنوز درگیر درک این مفهوم. دیگر نه تپش قلب هجومی بر سینه ام دارد و نه با پوستینم درگیرم... امشب فقط تنهایم...

 

+ عماد هنرپرور ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٩
    پيام هاي ديگران ()   

شب دوم

چند قدمی دور می شوم و بر می گردم. پوستینی بر روی زمین افتاده است، چروکیده و تکیده. خستگی های یک "من" بر رنگ پوستش انعکاس دارد. احساس نمی کنی زنده است و انگار هرگز زنده نبوده. آنقدر از کراهت، غیر واقعی است که نمی توانی بر روی لب هایش زندگی را هجی کنی. از خود فقط وحشت ساطع می کند. می خواهم از او دور شوم و بگریزم، ولی اینگونه بیشتر جلب توجه خواهم کرد. به دیگرانی که نزدیک یا با فاصله در اطرافم راه می روند، نگاهی می کنم. هیچ یک متوجه "من" از پوست خود بیرون آمده نیستند... برخی به من نگاه می کنند و برخی به او. وای چه ترسناک که باید "او" خطابش کنم! نگاه های دیگران به پوستین، به وی شخصیت می بخشد و مرا وادار به پذیرش حضورش و به رسمیت شناختن این "او" می نماید.من خالی از او

نفس عمیقی می کشم و به سویش می روم. بر بالین بی جانش می نشینم و سعی می کنم کمی به او احترام بگذارم و درکش کنم. به هر حال لحظاتی قبل من، این او بودم! آنقدر ها هم کریه نیست! چه کنم؟ حتما بر او روزگاری سخت و ناروا گذشته است که چنین پیر و چروکیده است. حتما این صورت زشت روزی لبخندی هم به بندگان خدا حواله داده است. شاید به کسی جمله دوستت دارم را نیز گفته باشد. نمی خواهم و حاضر نیستم بیشتر در خاطراتم کنکاش کنم و آنرا شخمی بزنم تا آن را به خاطر بیاورم. می ترسم از نفرت انگیزی آن لحظه تهوع بگیرم.

خونسردی خود را حفظ می کنم و بلند می شوم. در حال دور شدن چیزی درون من می جوشد و مرا به خروش می خواند. ولی خود را کنترل می کنم و فریاد نمی زنم که این "او" من نیستم...

از کجا شروع شد این تلاطمات بی شرمانه و بی رحم روحی من؟‌ از عدم تحملم برای چند شبی ناچیز؟‌ یا این فقط فکر داستان پرداز من است که این چنینم قربانی طبع نویسندگی اش می نماید؟ نه! چشمه ای باید تا رودی بجوشد... چند شبی اندک ولی تحقیر آمیز، برای تو که تحمل نداری. "تو" خطابت می کنم چون نمی خواهم من باشی! چه بسا تو نیز پوستینی هستی که مرا گرفتار کرده ای؟ رهایم کن!‌

...

باز هم بر می گردم و پوستین را بر دوش می اندازم و می روم. چه می دانی؟ شاید روزی دوباره من و ... او...

+ عماد هنرپرور ; ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۸
    پيام هاي ديگران ()   

شب اول

می توانست با تپش قلب و نبض نا منظم آغاز نشود، و  اولش نشد! ولی روز که به نیمه رسید، بانگی بر آمد و گفت "می دانی که غروب، فکر و مشغله روز را می برد و  این دو را برایت به ارمغان می آورد؟" از خودم خوشم می آید که دانسته و آگاه، بی دفاعترین در برابر چیزی می شوم که گمان می کنم، گریزی نیستش.

مرگ

دقیقه دقیقه های امشب را با داستانی سپری می کنم. تو دیگر نیستی که داستانی را نیمه تمام متوقف کنی و مرا به آرامش بخوانی. امشب داستان هایم با نهایت بی رحمی به انتها می رسند. داستان هایم ثانیه ها را سلاخی می کنند و چشمان خیره من، مبهوت شقاوت بی انتهایشان، قربانیان سر بریده و تکه پاره شده ایشان را نظاره می کنند. مگر این دنیا را صاحبی نیست که کسی جلوی این چنین نسل کشی را نمی گیرد؟ رحمان و رحیم چرا چشم بر نابودی روحی ضعیف و آسیب پذیر می بندد و شب را به فلکی برای چوب زدنش تبدیل می نماید؟

گوشی محرم پیدا می کنم و داستان هایم را برایش می گویم، بازی های ذهن و آزارهای روحم را. اگر دردها را در جسمم دنبال کنی، جای ضربت های بی رحم و بخیه و زخم های کهنه شان را می یابی... مرگ مساله اصلی نیست، مرگ بهترین راه برای پایان این دردهاست. ولی نمی دانم واقعا باید باور کنم تمام اینها از آن جهت است که من از مرگ گریزانم و ترسان، یا واقعیت مرگ از ذهنیات من دور است و بسیار متفاوت.

هر چه بیشتر برای خودم دروغ می بافم که ای مرگ،‌ دوستت دارم، بیشتر شیفته آهنگ دروغین خودم می شوم. حس سبکی و عدم تعلق، حس بی وزنی و راه رفتن بر روی آب... حس زیبای لحظه باور یک دروغ. آن لحظه ای که می گویی،‌ این دروغ، خیلی هم دروغ نیست! و دلت از آن حالت گرما می گیرد.

و حالا در آستانه اتمام شب اولم... آنقدر خسته ام که فکر نمی کنم بتوانم چند دقیقه ای بیشتر به مرگ فریبا و دلربا اجازه شیدایی بدهم. این چند دقیقه از همین اکنون آغاز می شود.........

+ عماد هنرپرور ; ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٧
    پيام هاي ديگران ()   

ما مردم بدی هستیم!

من ایرانی هستم. شما هم که این را می خوانید احتمالا ایرانی هستید. ما همه ایرانی هستیم... و ما... مردم بدی هستیم. یکی از بدترین مردمانی که در عالم دیده ام! دلایلی دارم باور کنید محکمه پسند. نه وطن گریزم، نه خود کوچک بین، نه غرب زده و خارجی پرست. بلکه میهن دوست و وطن پرستم. ولی باور کنید ما مردم بدی هستیم! کمی به خود نگاه کنیم:

در پارک با همسرم راه می روم. چند جوانی در میان خیل مردم که به دنبال گوشه ای آرام برای قدم زدن به اشتباه به اینجا پناه آورده اند، با تمام قوا والیبال بازی می کنند!! ضربات سهمگین اسپک و آبشار!! ساعت ١٢ نیمه شب است! دیگران از لابلای مردم با تمام نیرو بدمینتون بازی می کنند! به قهرمان والیبال که در آستانه تنه زدن به من بود اعتراض خفیفی می کنم و او تا آستانه گلاویز شدن با من می رود‌ :)

در کوچه ساعت ٢ نیمه شب. همسایه مهمانش را راه می اندازد. با صدای بلند می خندند و گل می گویند. ولی این کافی نیست. مهمان در ماشین می نشیند و ضربه ای بر بوق اتوموبیل به نشانه ارادت! می زند.

در اتوبان اتوموبیلی با سرعتی عجیب از سمت راستم سبقت می گیرد. کمی جلوتر موتورسواری را نقش بر زمین می کند. پیاده می شود، جوانی قوی هیکل است. پس کتک مفصلی به موتور سوار می زند و می رود!!

در خیابانی ٢ لاینه، خانمی برای خرید میوه ١۵ دقیقه ای از ماشین دوبله پارک شده اش پیاده می شود. و شاید ٢٠ دقیقه. چه فرقی می کند. مردم کیستند؟؟

غیبت بیداد می کند. دروغ که از بزرگان مملکت به تعداد ساعات روز شنیده می شود، از دیگران چه توقع؟ مال مردم که قند و نبات است برای قدرت مندان. رشوه؟ به راحتی... ربا؟ به سادگی... دست همه در جیب هم دیگر است.

نماز شب می خوانیم و گوشت برادر مرده را می خوریم. یس را از بر می خوانیم و جوشن کبیر، ولی آتش در حلق خود فرو می کنیم. خدایا به دادمان برس...

شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟

حافظا گر نروی از در او هم روزی
گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

ما مردم بدی هستیم...!

+ عماد هنرپرور ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٧
    پيام هاي ديگران ()